حسن حسن زاده آملى

258

هزار و يك كلمه (فارسى)

شرح داده شود : كلام به معنى جراحت زدن است و جراحت اقسام دارد : يك وقت با چاقو و كارد پوست را خراش مىدهند آن را خارصه مىگويند ؛ و بعد از آن رتبه داميه است يعنى كارد بيشتر فرو برود و خون بيايد داميه است ، و يك مرتبه‌اش گوشت را برمىگرداند ، و بعد از آن موضحه است يعنى تمام گوشت عقب برود و استخوان نمايان گردد الى غير ذلك ، و براى هر يك خداوند ديه معين كرده و معنى مشترك در تمام رتبه‌هاى جراحت اين است كه باطن را ظاهر مىكند و گوش و خون و استخوان كه پيدا نبود پيدا مىشود . كلام را هم كه كلام گفته‌اند براى اين است كه باطن و ما فى الضمير انسان را ظاهر مىكند ؛ يعنى : تا مرد سخن نگفته باشد * عيب و هنرش نهفته باشد هر بيشه گمان مبر كه خالى است * شايد كه پلنگ خفته باشد « 1 » شخص نشسته نمىدانى مسلمان است يا كافر است وقتى شروع به ذكر كرد و « لا إله إلّا الله » گفت يا صلوات فرستاد عقيده قلبى خود را ظاهر كرده مىفهمى مسلمان است . يا وقتى عاقد از دختر مىپرسد : آيا راضى هستى شما را به عقد دائمى و ازدواج هميشگى درآورم براى جناب مقرّب الخاقان فلان ؟ دختر بعد از دفعه سيم جواب مىدهد : بلى ، و معنى قلبى خود را كه رضايت است ظاهر مىكند ، و هكذا امور ديگر مثل تشنگى و گرسنگى و غم و اندوه و خوش‌حالى كه در قلب انسان است ظاهر نيست ، وقتى سخن گفت و در كلام خود آخ و داد بسيار كرد دليل اين مىشود كه غمناك است ، و اگر نگفت خوش‌حال است . و تمام اينها را كلام گويند چون يك معنايى كه واضح نبود واضح كرد . پس كلام هر چيزى را گويند كه يك مطلبى را واضح سازد . به اين معنى در قرآن مىفرمايد وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ « 2 » ؛ يعنى تمام موجودات تسبيح پروردگار مىكنند و لكن شما تسبيح آنها را ملتفت نمىشويد . و اگر عقل داشته باشيد

--> ( 1 ) - گلستان ، باب اول ، حكايت 3 . ( 2 ) - اسراء ( 7 ) : 44 .